بنویس که زندهام!
غیبتات کبرا و صغرا می شود
دیدنات «تصمیم کبرا» می شود
من کلاس اولم، شاید انار
ناز سارا، سهم دارا می شود!
*
-«آفرین!»-«آقا اجازه! عشق کو؟»
-«عشق نیما...اشک «ریرا» می شود
سفره پر آب است آرش! نان چه شد؟»
-«این کمان، پیری بابا می شود!»
*
زیر باران، مرد ،تنها می رود
داس ، تنها...اسب، تنها می شود
نظرات ()بداهههای فیس بوکی
ی:
شاید همین که در را ببندی آفتاب برگردد و قسط این شرم نیز بگذرد
یابرف در نزند دیگر
سیاهی این موها را با خود نبرد/ به جبران دیرکرد تماشا!
شاید مرگ سری بزند به صندوق پست
واپسین نامه ات را ببیند و ...هی! خدا را چه دیدی! برود دوری بزند این اطراف تاسال بعد!
شاید همین که در را ببندی دوره گردی غریب که داد می زند:«سال ها ی کهنه می خریم روزهای تازه می فروشیم» چهره ی کهنه ام را بخرد بیست سالگی ام را بفروشد تا... این دیدار تمام شود!
ز:
هوا خوب است تو در شمالی من همین دور و برها
کسی نمی داند با باران خواهی آمد یا با ابری که گریه اش گرفته اما خودش را نگه می دارد تا بهانه ای... آغوشی
چتر... رفیق خوبی ست که کنار می ماند در این بازی
من فقط حرف می زنم در این گفتگو
گوشی گوش می دهد
و سیم ها قد می کشند بزرگ می شوند
بچه ها همیشه بزرگ می شوند
[ما همیشه پیر!]
جمعه است
خبری نیست لا اقل از آن جنس که موها و رویاها راسپید می کند
د:
شاید... نشاید است که باید...کجا...کجا به نگاه تو باید است؟/باید...نباید است به همین شاید...قسم به آینه باید خورد...حرف را به باید و شاید...فرو باید خورد انگار!/بدرودخوابهای گمشده...بدرود!دود برآمده از جنگل/بیدار کرده تمنا را... گرم/سوزان کرده انگشت را به وقت کشیده شدن بر پوست/شاید...نشاید است این کبریت که با نگاه تو روشن...روشن شدم!/ ابهامی نیست به وقت کشیده شدن بر.../ پوست...باید نباید است به وقتِ ... فراموش کن!/بیدار می شوم
ا:
باران ها آمدند/ در زدند/ نبودیم!/به کدام اداره پست باید رفت؟/این برگ را که گذاشتند پشت در/ به کدام دست باید داد؟/برگرد!/ترجیح می دهم که در همین خیابان ها بگردم و از عابران بپرسم: «آخرین چتر را کجا دیده اند؟»
ن:
به گمانم آوازم را گم کرده ام
حتی سازی را که می باید می ساختم و می ساختی با آن
غروب است
برای مردن/ زود
برای عشق ورزیدن /دیر
... پس می شود آفتاب را از رختخوابش بلند کرد
نامه ای عاشقانه نوشت به هر که
به تو
به وطن یا...!
یادم نمانده... اما انگار/ اسم هر دوتاتان ایران بود!
شهریور ومهر 1390
نظرات ()بارانیات را بپوش!
پاییز است!
احساس من خدا نمیشناسد
بالا کشیده سهم خیالت را
بالا پریده از این دیوار
که شرم کشیده/میکشد...پیش چشمانت
کُشته به عمد تمام صداها را
غیر از«برو
حیا مکن
برو!»
مست کرده به نیمبُطرِ نگاهت
کوک کرده نیلبکی را
که با خرام تو میرقصد
دود کرده کنار این دل... چه بگویم!
گفتم خدا نمیشناسد
دریا
کف به دهان آورد
ماه
به چاه افتاد
این حرفها مال قدیم است البته
حالا
قاضیِ شهر است
حکم میدهد که بمیرم
بی تو!
23/7/90
نظرات ()از همهی بارانها
گریههای تو را دوست دارم!
از عقربک که بچرخد
بچرخاند ما را،
از زمان که پیر کند آبشار را
[هنگام که به رودخانه میرسد
سپید میشود]،
از تو که لبخند میزنی
ملحفهی سپید را
بر چشمان بهشت میکشی،
از خودم که مار را خلق میکنم
شاعر میشوم،
از همه...از همه...میافتم زمین
«آه» میکشم
میفروشم این تابلوی ارزان را
تا آتشی بخرم
گرم شوم
کلاهم را دیدهای آن روبرو/ در ولیعصر
دارم«زار» میزنم
خاک را نخواستی کیمیا نکن
اشارتی پرت کن!
و جام را در نظر بگیر
و جم را فراموش کن
نشانم بده که معجزه در راه است
که مشکلها
دیگر نمیافتند
رد کن آن پیرمرد را که تلوتلو میخورد
از روی آن پل ناجور!
[«نظر» انداخته
حیران است
اما
«هفت» آورده!]
گندماش را که خریدی سیباش را که برداشتی
با من بود یا تو؟
«چون پیر شدی یزدان، از میکده بیرون شو!»
22/7/90
نظرات ()فقط خواستم گریه کنم!
پاییز
همین پستچیست که نامه را نمیدهد به کسی
مگر سَرِ کیسه...[شُل است شُل است همه چیز
از خندهی میهمانان- گرفته نگرفته –
تا ژلهای لرزان
که مثل بید میلرزد برابرِ...فرض کن
که ما را غول دیده
غول میبیند!]
چه نوشته؟
«لطفاً برسد به دست نخستین بادها
که برگهای عاشقانه را با خود
- به بهانهای منطقی –
به خانهی همسایه... به خیالهای عاشقانهی همسایه...دور از چشمِ... میرسانند.»
یا:
«حالا لبخند بزنید و
یکی دو جامْ دریا
به هم!
البته نه آن قدر
که تلوتلو بخورند لامپها
یا سایهها
به هم بخورند
بگویید سیب و
از بهشت بروید... بیرون کادر؟ حوای عزیز؟!»
چقدر زرد به تو میآید!
دیگر نه سپید
نه سبز
نه سرخ
شیر هم که نشد نقش!
قایقهای کاغذی
با ماهیهای کاغذی
در طشتهای کاغذی
خوابِ آبهای کاغذی را میبینند
فوت کنیم؟
بیا خزر را به خلیج بزنیم و فارس را... غرق !
[چرا که نه؟! به سلامتی!]
لطفاً... کمی از کباب آهوی دشتی به من بده
همان که در دشت دوذا!
و فراموش کن که سیاست... همان است
که با جوی مولیان...
بجنب!این روزها...رودکی
تنها
رود کوچکیست که زورش گرفته به پرچم!
همین مانده از پای...[افتاده!]
از تخت...[به زیر!]
این طور لبخند نزن احمقانه،عزیزم!
پُر کن پیاله را...لیوان را... پُر کن
میخواهم آرام ... آرام بزنم به اقیانوسات
خانم ایران!
مهر1390
نظرات ()
من فقط با احتیاط شلیک میکنم!
به گمانم این یک جنگ دائمیست که در مقاطعی به حالت تعلیق درمیآید وگاه با آتشبس ، به دیدارهای دیپلماتیک میانجامد! به عنوان کسی که در هر دو جبهه میجنگد و به نوعی ستون پنجم محسوب میشود، توصیهام ،هم به نویسندگان هم به ویراستاران این است که به قرارداد ژنو پایبند باشند![ و از کاربرد سلاحهای کشتارجمعی در قبال حریف اجتناب کنند و البته به حقوق اسرا احترام بگذارند!]
زمانی از فرانسوا تروفو پرسیده بودند که نظرت درباره منتقدان چیست و جواب داده بود:«عموماً، فیلمسازان از منتقدان متنفرند اما چون من زمانی خود منتقد بودهام از آنها کمتر بدم میآید!» حالا [به قول خدابیامرز عمران صلاحی] حکایت ماست! نزدیک به یک ربع قرن است که چه به عنوان شاعر چه به عنوان نویسنده چه به عنوان روزنامهنگار با ویراستاران، گاه در جدال و گاه در تعامل بودهام و نیمی از این زمان را به عنوان ویراستار، با شاعران و نویسندگان وروزنامهنگاران دیگر! اول از همه بگویم که ویراستارچه ویرایشاش [با تعریف زندهیاد سیروس طاهباز] سطحی باشد چه کمعمق چه عمیق، آدمی نیست که بشود توی روابط عمومی مک دونالد یا شرکت اپل یاحتی اداره جذب توریست ایالت هاوایی، استخداماش کرد! کارش با جدیت همراه است و با کسی شوخی ندارد.[مخصوصاً اگر کارش در روزنامه باشد و دوسه فیلتری که باید قبل از او مطلب را میخواندند، نشسته باشند به تماشای شهرآورد قرمز و آبی و کارشان افتاده باشد گردن او و همین مسئله «خروجی» را دچار تعویق کرده باشد!]
البته «وقت»، یک وجه این معادله است؛ مشکل اصلی ازآن جا آغاز میشود که نویسندگان روزنامههای ایران ، اغلب ، شلختهنویساند و غیر از ایرادات متنی کارشان ، گاه بستن گیومهها را هم به عهده یک نفر دیگر میگذارند و آن وقت وقتی اظهار نظر یک آدم مهم با اظهار نظر نویسنده یکی میشود و همان بخش هم میشود سوتیتر [و گاه بدتر از آن، اظهارنظر نویسنده جای نقل قول یک مقام مسئول را میگیرد و میشود تیتر!] آن وقت توقع چهرهخندان عمووالت [دیزنی!] داشتن از ویراستار، تا حدی مغرضانه است!
از طرف دیگر، نویسنده برای نوشتن یک خبر ارژینال یا گرفتن یک مصاحبه توپ یا جمع و جور کردن یک گزارش پرسر وصدا [ قبول کنید که در این چند و چونی روزنامهنگاری در ایران که به هرکس بگویی حالت چه طور است ،از آن آدم گرفته تا به سردبیر و مدیرمسئول خودت، باید حساب پس بدهی، انجام چنین کارهایی از شکستن شاخ غول هم مشکلتر است!] به آب و باد وخاک و آتش میزند و یک دفعه خبردار میشود که ویراستار جوانی که [ به توصیه یکی از سرمایهگذاران روزنامه یا حتی پدرش که مسئولیتی دارد در جایی] از دانشگاه یک راست آمده سرکار[ در عین عدم احاطه برظرفیتهای زبان شیرین پارسی] بخشی از مطلب را تغییر داده و طوری هم تغییر داده که پس از انتشار، نویسنده نگونبخت باید در محضر سه قوه پاسخگو باشد!
چه باید کرد؟ روش شخصی من تعامل است در هر دو موقعیت ؛ به عنوان نویسنده و روزنامهنگار، همیشه در دسترسم تا اگر مشکلی پیش آمد، ویراستار، امکان هماهنگی را داشته باشد و البته به ویراستار، شغلاش و جایگاهاش در مجموعه احترام میگذارم و مثل بعضی از نوآمدگان شغل روزنامهنگاری، رفتارم را طوری عرضه نمیکنم انگار که او، تنها یک عنصر مزاحم است در مجموعه! به عنوان ویراستارهم، به شخصیت ، نگاه ، سبک شخصی نویسنده و ارزشهای متن احترام میگذارم[البته اگر برخی نویسندگان این حوزه ضعف تألیفشان را به عنوان سبک شخصی میخواهند عرضه کنند مقابلشان میایستم مثل کوه- گاهی مثل البرز، گاهی مثل یک تپه شنی در کویر لوت؛ بستگی دارد به شرایط- !] و تا جایی که با مشکل وقت روبرو نباشم و نویسنده هم حرفهای باشد، ترجیح میدهم که مشکلات متناش را خودش رفع کند و این،لازمهاش در دسترس بودن مدام نویسنده است.
خب، از اول این متن هم گفتم که من تقریباً ستون پنجمام در این جدال دائمی! بنابراین میتوانید به همان چشمی به من نگاه کنید که به «کریستوفر پلامر» در «صلیب دوبله» ترنس یانگ نگاه می کردید یک روزگاری![خونسردم و برای منافع خودم احترام قائلم!]
نظرات ()یک قصهی قدیمی
پایان قصه چنان شد
که یاد
بر باد...[میشود؟]
آبی نمانده به دریا
سفید به ابر
سبز به درختان
سرخ به غروب
سیاه به چشمانت
من
منتظر که ساعتِ بیهوده
بیهودهتر بنوازد در این ارکستر
که عمر من!
پنجره را باز میکنم
باز میکنی
پاییز است
کاسه صبر
سرریز
از این همه باران
لبریز
از این همه...
صبر صبر میریزد روی کفشهام
همین جا
جلوی در![حالا آمدهام بیرون/بیرون/ اینجا/ پشتِ...]
نمیگشایی؟!
میروم!
همیشه پایان قصه کلاغی
به خانهاش...
-گیرم که آن طرف خیابان-
نمیرسد!
30/6/90
نظرات ()